10 شب بود ... از سر کار بر می گشتم ... تو اون گرمای وحشتناک دوبی، يک ساعتی تو بالکن منتظرم بود ... با ديدن ماشين بالا و پايين می پريد ...
دو سه شب بردمش تو حياط gym و استخر و بسکتبال ... شب اول دقيقا چهار بار در جاهای مختلف پرسيد: "آقای سل، فردا شب هم مياييم؟" هر چهار بار گفتم "آره دايی حتما مياييم ..."
ديشب که اومدم خونه، رفته بودند ... نوشته ای با آهنربا به يخچال زده بود: "آقای سل، من منتظرت هستم ايرون. وقتی اومدی بريم استخر، جيم، بسکت. اومدی باهم بريم بترکونيم." ...
...
مهاجرت ، به اينجاهاش که می رسه ، احمقانه ترين تصميم دنياست ...


